غزل · شاطرعباس صبوحی
چشم هندو
1
یاد از آن روزی که کس را ره در این محضر نبود
ما و دل بودیم و غیر از ما کس دیگر نبود
2
آشنا با لعل جانبخش تو هر شب تا سحر
وقت مستی جز لب ما و لب ساغر نبود
3
زلف جادویش چنین جادوگری بر سر نداشت
چشم هندویش چنین طرار و وحشیگر نبود
4
جز زبان شانه و دوست من و باد صبا
دست کس با زلف مشکین تو بازیگر نبود
5
چهر زرد و اشک گلگونم بها و قیمتی
داشت در نزد تو و حاجت به سیم و زر نبود
6
دوش در مستی بعزم کشتنم برخاست لیک
مردم از حسرت که در دستش چرا خنجر نبود
7
قصه ها از بی وفائیها صبوحی تا ابد
بر زبان ها رانده شد لیکن مرا باور نبود