غزل · شاطرعباس صبوحی
ماجرای دل
1
گفته بودی که بیائی، غمم از دل برود
آنچنان جای گرفته است که مشکل برود
2
پایم از قوت رفتار، فرو خواهد ماند
خنک آن کس که حذر کرد، پی دل برود
3
گر همه عمر، نداده است کسی دل به خیال
چون بیاید به سر کوی تو، بی دل برود
4
کس ندیدم که در این شهر، گرفتار تو نیست
مگر آنکس که به شب آید و غافل برود
5
ساربان! تند مران، ورنه، چنان می گریم
که تو و ناقه و محمل، همه در گل برود
6
سر آن کشته بنازم که پس از کشته شدن
سر خود گیرد و اندر پی قاتل برود
7
باکم از کشته شدن نیست، از آن می ترسم
که هنوزم رمقی باشد و قاتل برود
8
گر همه عمر صبوحی خوش و شیرین باشد
این سخن ماند ندانم که چه با دل برود