کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

ماجرای دل

1

گفته بودی که بیائی، غمم از دل برود

آنچنان جای گرفته است که مشکل برود

2

پایم از قوت رفتار، فرو خواهد ماند

خنک آن کس که حذر کرد، پی دل برود

3

گر همه عمر، نداده است کسی دل به خیال

چون بیاید به سر کوی تو، بی دل برود

4

کس ندیدم که در این شهر، گرفتار تو نیست

مگر آنکس که به شب آید و غافل برود

5

ساربان! تند مران، ورنه، چنان می گریم

که تو و ناقه و محمل، همه در گل برود

6

سر آن کشته بنازم که پس از کشته شدن

سر خود گیرد و اندر پی قاتل برود

7

باکم از کشته شدن نیست، از آن می ترسم

که هنوزم رمقی باشد و قاتل برود

8

گر همه عمر صبوحی خوش و شیرین باشد

این سخن ماند ندانم که چه با دل برود

متن شعر کپی شد.