غزل · شاطرعباس صبوحی
نگران روی او
1
چنان سدی ز چین بسته است آن زلفین گیسویش
که یاجوج نگه را نیست ره در کشور رویش
2
نگردد تا سپاه خط تمامی جمع، ممکن نیست
خلاص اسکندر دل از عقابین دو ابرویش
3
رخش گوئی بهشت است و دهان کوثر قدش طوبی
دو صد حور و دو صد غلمان همیشه مات در کویش
4
و یا رویش بهار است و جبین چون لالۀ حمرا
قدش سرو و دو چشمش نرگس و سنبل بود مویش
5
اگر گویم که شیرین است یا لیلی، روا باشد
که صد فرهاد و مجنون، چشم و دل دارند بر سویش
6
اگر طعنه زند بر ماه و خور، نبود عحب، زانرو
که باشد هر دو تصویر دو چشم مست جادویش
7
صبوحی خاک بر سر کن ز چشمان آب خون جاری
که عشق آتش بود دلبر به یادت می جهد خویش