غزل · شاطرعباس صبوحی
دلبر فرزانه
1
طالب طره خم در خم جانانه شدم
عاقلان سلسله آرید که دیوانه شدم
2
در جهان بودنم از دوستی اوست بلی
شایق گنج بدم، ساکن ویرانه شدم
3
خادم مسجد آدینه اگر بودم دوش
از دم پیر مغان خازن میخانه شدم
4
نکنم سجده بشکرانه چرا تا که چنین
فارغ از صومعه و سبحۀ صد دانه شدم
5
از من ای دوست مباش این همه بیگانه که من
آشنای تو شدم، کز همه بیگانه شدم
6
تا چو آن شمع شب افروز باغیار توئی
ز آتش غیرت دل، غیرت پروانه شدم
7
گر جنون دارم، اگر عقل، صبوحی باری
رفتم و مایل آن دلبر فرزانه شدم