غزل · شاطرعباس صبوحی
گلگون قبا، خونین کفن
1
از حسرت شمع رخت، افتاده در طرف چمن
یکجا صبا، یکجا خزان، یکجا گل و یکجا سمن
2
برقع ز عارض برفکن تا عالمی شیدا شود
فوجی ز رو، بعضی ز مو، خلقی ز لب، من از دهن
3
چون در تکلم می شوی از حسرتت گم می کند
سوسن زبان، قمری فغان، بلبل نوا، طوطی سخن
4
اندر خرامشهای تو از طرف بستان می فتد
سرو از قد و آب از روش، رنگ از گل و حالت ز من
5
ببرید خیاط ازل دو جامه بر اندام ما
بهر تو گلگون قبا، وز بهر من خونین کفن
6
هر گه که بنشینی ز پا، برگرد سر می گرددت
شمع از زمین، ماه از زمان، عقل از سر و روح از بدن
7
از وصف آن خورشید رو، پرسد صبوحی گفتمش:
رخساره مه، زلفان سیه، چشمان غزال، ابرو ختن