غزل · شاطرعباس صبوحی
زبونی دل
1
در خم زلف تو، پابند جنون شد دل من
بی خبر از دو جهان غرقه به خون شد دل من
2
چونکه با رشتۀ گیسوی تو پیوندی داشت
مو به مو بسته به زنجیر جنون شد دل من
3
اینهمه فتنه مگر زیر سر چشم تو بود
که گرفتار دو صد سحر و فسون شد دل من؟
4
آنچه گفتم به دل از روی نصیحت، نشنید
عاقبت عشق تو ورزید و زبون شد دل من
5
بعد مرگ من اگر بر سر خاکم گذری
دهمت شرح، که از دست تو، چون شد دل من
6
سالها سخت تر از کوه گران بود ولیک
در سر عشق تو بی صبر و سکون شد دل من
7
نقطۀ خال تو تا دید به پرگار وجود
یکسر از دایرۀ عقل، برون شد دل من