غزل · شاطرعباس صبوحی
ناز کن
1
ناز کن، ناز، که نازت به جهان می ارزد
بوسه ای از لب لعلت بروان می ارزد
2
بگشا غنچۀ لب را بنما بر همه کس
یک شکر خنده که با روح روان می ارزد
3
رخ و زلف و خط و خالت به گلستان ماند
چه گلستان که به صد باغ جنان می ارزد
4
ای صبوحی پس از این جای تو و میخانه
زانکه خاکش بهمه کون و مکان می ارزد