سایر · محمدعلی بهمنی
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
1
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
2
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
3
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
4
تو چه رازی که به هر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
5
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
6
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
7
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز این ها نیست