غزل · محمدعلی بهمنی
این غزل ها همه جان پاره دنیای منند
1
پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان
باز هم گوش سپردم به صدای غمشان
2
هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت
دیدنی داشت ولی سوختن با همشان
3
گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد
بغضشان، شیونشان، ضجه زیر و بمشان
4
نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی
ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان
5
زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند
تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان
6
این غزل ها همه جان پاره دنیای منند
لیک با این همه از بهر تو می خواهمشان
7
گر ندارند زبانی که تو را شاد کنند
بی صدا باد دگر زمزمه مبهمشان
8
فکر نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود
که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان