سایر · محمدعلی بهمنی
آن بهاری باغ ها و این بیابانی زمستان
1
ناگهان دیدم که دورافتاده ام از همرهانم
مانده با چشمان من دودی بجای دودمانم
2
ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی
دیدم آوخ قرن ها راه است از من تا زمانم
3
ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی
گرچه ویران خاکش اما آشنا با خشت جانم
4
ها... شناسم این همان شهر است شهر کودکی ها
خود شکستم تک چراغ روشنش را با کمانم
5
می شناسم این خیابان ها و این پس کوچه ها را
بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم
6
آن بهاری باغ ها و این زمستانی بیابان
ز آسمان می پرسم آخر من کجای این جهانم؟
7
سوز سردی می کشد شلاق و می چرخاند و من
درد را حس می کنم در بند بند استخوانم
8
می نشینم از زمین سرزمین بی گناهم
مشت خاکی روی زخم خون فشانم می فشانم
9
خیره بر خاکم که می بینم زکرت زخم هایم
می شکوفد سرخ گل هایی شبیه دوستانم
10
می زنم لبخند و برمی خیزم از خاک و بدینسان
می شود آغاز فصل دیگری از داستانم