کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

شماره ۳۷ - فردوسی

1

سخن بزرگ شود، چون درست باشد و راست

کس ار بزرک شد از گفته بزرگ، رواست

2

چه جد، چه هزل ، درآید به آزمایش کج

هرآن سخن که نه پیوست با معانی راست

3

شنیده ای که به یک بیت ، فتنه ای بنشست

شنیده ای که ز یک شعر، کینه ای برخاست

4

سخن گر از دل دانا نخاست ، زببا نیست

گرش قوافی مطبوع و لفظ ها زبباست

5

کمال هر شعر اندر کمال شاعر اوست

صنیع دانا، انگاره دل داناست

6

چو مرد گشت دنی ، قول های اوست دنی

چو مرد والا شد، گفته های او والاست

7

سخاوت آردگفتار شاعری که سخی است

گدایی آرد اشعار شاعری که گداست

8

کلام هر قوم ، انگاره سرایر اوست

اگر فریسه کبر است یا شکار ریاست

9

نشان سیرت شاعر، ز شعر شاعر جوی

که فضل گلبن ، در فضل آب و خاک و هواست

10

درست شعری ، فرع درستی طبع است

بلند رختی ، فرع بلندی بالاست

11

بود نشانه خبث حطیئه گفته او

چنانکه گفته «حسان» دلیل صدق و صفاست

12

کمال شیخ معری ز فکر اوست پدید

شهامت متنبی اا ز شعر او پیداست

13

نشان خوی دقیقی و خوی فردوسی است

تفاوتی که به شهنامه ها به بینی راست

14

بلی تفاوت شهنامه ها، به معنی و لفظ

درست و راست بهنجار خوی آن دو گواست

15

جلال و رفعت گفتارهای شاهانه

نشان همت فردوسی است ، بی کم و کاست

16

فرمانهای دلاورانه و بی باکیها

دلیل مردی گوینده است و فخر او راست

17

محاورات حکیمانه و درایت هاش

گواه شاعر، در عقل و رای حکمت زاست

18

صریح گوید گفتارهای او، کاین مرد

به غیرت از امرا و به حکمت از حکماست

19

کجا تواند یک تن ، دوگونه کردن فکر

جز آنکه گویی دو روح در تنی تنهاست

20

به صد نشان ، هنر اندیشه کرده فردوسی

نعوذ بالله پیغمبر است اگرنه خداست

21

درون صحنه بازی ، یکی نمایشگر

اگر دوگونه نمایش دهد، بسی والاست

22

یکی به صحنه شهنامه بین که فردوسی

به صد لباس مخالف ، به بازی آمده راست

23

امیرکشورگیر است وگرد لشگرکش

وزیر روشن رای است و شاعری شیداست

24

مکالمات ملوک و محاورات رجال

همه قریحه فردوسی سخن آراست

25

برون پرده ، جهانی ز حکمت است وهنر

درون پرده ، یکی شاعر ستوده لقاست

26

به تخت ملک ، فریدون ، به پیش صف رستم

به احتشام ، سکندر، به مکرمت داراست

27

به گاه پوزش ، خاک و به گاه کوشش ، آب

به وقت هیبت ، آتش ، به وقت لطف ، هواست

28

عتاب هاش ، چو سیل دمان ، نهنگ او بار

خطاب هاش ، چوباد بزان ، جهان پیماست

29

به گاه رقت ، چون کودک نکرده گناه

به وقت خشیت ، چون نره دیو خورده قفاست

30

به وقت رای زدن ، به ز صدهزار وزیر

که هر وزبری ، دارای صدهزار دهاست

31

به بزم سازی ، مانند باده نوش ندیم

به پارسایی ، چون مرد مستجاب دعاست

32

به گاه خوف مراقب ، به گاه کین ، بیدار

گه ثبات ، چوکوه و گه عطا، دریاست

33

به حسب حال ، کجابشمرد حکایت خویش

حدیث های صریحش تهی ز روی و ریاست

34

*

*

35

بزرگوارا! فردوسیا! به جای تو، من

یک از هزار نیارست گفت از آنچه رواست

36

تو را ثنا کنم و بس ، کزین دغل مردم

همی ندانم یک تن که مستحق ثناست

37

درب بغ کز پس یک عمر خدمت وطنی

ندید چشمم یک جزو از آنچه دل می خواست

38

ز پخته کاری اغیار و خام طبعی قوم

چنان بسوخت دماغم ، که دود از آن برخاست

39

ثنا کنیم ترا تا که زنده ایم به دهر

که شاهنامه ات ای شهره مرد، محیی ماست

متن شعر کپی شد.