کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

شماره ۱۵۱ - پیام به انگلستان

1

یک ره از ری سوی لندن گذر ای پیک شمال

بر ازین شهر بدان شهر یکی صورت حال

2

بحر اخضر چو فرو ربزد در تنگه مانش

تنگه مانش چو پیوندد با بحر شمال

3

کشوری بینی پر مردمی و حشمت و فر

مردمی بینی آزاده و فرخنده خصال

4

از پی حفظ وطن کرده بپا رایت حرب

وز ره پاس شرف بسته میان بهر قتال

5

حشم و لشکر برده به فراز و به نشیب

سپه و سنگر بسته به وهاد و به تلال

6

توپ ها بینی بگشاده دهان میلامیل

دشت ها بینی ، ز انبوه حشر مالامال

7

نوجوانانی پوشیده به تن جامه جنگ

شیرمردانی بگرفته به کف تیغ جدال

8

بانوان بینی در سعی و عمل چون مردان

پیرها بینی خندان و دوان چون اطفال

9

باغ ها بینی سرسبز به مانند بهشت

کاخ ها بینی ستوار به کردار جبال

10

مجلس عامه نشسته به سئوال و به جواب

مجلس خاصه ستاده به جواب و به سئوال

11

سائسان بینی هریک چو فلک بی آرام

تاجران یابی هریک چو طبیعت فعال

12

به تن و توش ، جوان و به بر و دوش ، قوی

به روش، تندخرام و به سخن، چرب مقال

13

به سخن گفتن صافند و صریح اند و صدیق

به عمل کردن جلدند و جسور و جوال

14

کوه درکوه موتور بینی و طیاره و توپ

دشت در دشت سپه بینی و ترتیب نزال

15

ناو جوشن ور بینی زده صف اندر صف

مرغ بمب افکن یابی زده بال اندر بال

16

مرغ بمب افکنشان ، تیزتر از مرغ هوا

ناو بالن برشان بیشتر از ماهی بال

17

ببر از مردم غم دیده ایران خبری

سوی آن کشور و آن مردم پاکیزه فعال

18

بازگو کای متمکن شده از دولت شرق

هیچ دانید که در شرق چه باشد احوال ؟

19

چند قرنست که با مشرقتان ییوند است

گشته ازشرق سوی غرب روان سیل منال

20

گیرم این آب و زمین گشت ز بیگانه تهی

هم از استقلال افزود به جاه و به جلال

21

چون جماعت رود از دست ، چسود آب و زمین

چون رعیت فتد از پای ، چسود استقلال ؟

22

مشرق از مشرقیان خالی اگرگشت ، شود

مسکن وحشی تلموق و صعالیک ارال

23

جلوه و زیب و جمال همه تان از شرق است

رحم آرید بدین جلوه و این زیب و جمال

24

شرق بازار بزرگست و شما بازرگان

با خود آیید که بازار تهی شد ز اموال

25

هیچ با حاصل دهقان نکند سیل ملخ

آنچه با حاصل این ملک نمودید امسال

26

همه بردید و چریدید و بگردید انبار

ز حبوب و ز بقول و زپیاز و ز ذغال

27

برزگر گرسنه و جیش بریتانی سیر

شهر بی توشه و اردو ز خورش مالامال

28

آن لهستانی مسکین که ازین پیش نبود

جزکفی نان تهی ، توشه او مدت سال

29

بره و مرغ ببرد و کره و تخم بخورد

عسل و قند و مرباش فزون از خرطال

30

نوش جان باد به مهمان و حلال آنچه بخورد

وآنچه را برد و تلف کرد نه نوش و نه حلال

31

که شنیده است که مهمان بخورد هم ببرد

هم نهان سازد و هم سوزد اگر یافت مجال

32

آخر این دشمنی از چیست بدین قوم فقیر

نه شما زاده مرغید و نه ما نسل شغال

33

دیو با مردم این ملک نکرد آنچه کنند

این گروه متمدن به جنوب و به شمال

34

کاسب و شهری و زارع همگی حیرانند

کز کجا توشه رسانند به اهل و به عیال

35

فتح نا کرده چنین است و از آن می ترسم

کز پس فتح نبینیم بجز غنج و دلال

متن شعر کپی شد.