سایر · ملک الشعرای بهار
شماره ۲۴۷ - خزان
1
مگر می کند بوستان زرگری
که دارد به دامان زر جعفری
2
به کان اندر، آن مایه زر توده نیست
که باشد درین دکه زرگری
3
به باغ این چنین گفت باد صبا
که چونی بدین مایه حیلت وری
4
به ده ماه از این پیش دیدمت من
تهی دست و خسته تن از لاغری
5
وز آن پس به د و ماه دیدمت باز
به تن جامه چینی و ششتری
6
به سه ماه از آن پس شدی بارور
شکم کرده فربه ز بار آوری
7
به دیدار نو بینم اکنون تو را
طرازیده بر تن قبای زری
8
همانا که توگنج زر یافتی
که کردی بدین گونه زرگستری
9
به کاه جوانی همی داشتی
به طنازی آئین لعبت گری
10
کنون گشته ای سخت پیر وحریص
همی خواسته ، نیزگردآوری
11
دگرباره دختر شوی ای عجب
عجوزه ندیدم بدین دختری
12
چمن زرفروش است و زاغ سیاه
شده زر او را به جان مشتری