غزل · ملک الشعرای بهار
شماره ۵ - خامشی جستم که حاسد مرده پندارد مرا...
1
خامشی جستم که حاسد مرده پندارد مرا
وز سر رشگ و حسدکمتر بیازارد مرا
2
زنده درگور سکوتم من ، مگر زین بیشتر
روزگار مرده پرور خوار نشمارد مرا
3
مردمان از چشم بد ترسند و من از چشم خوب
حق ز چشم خوب مهرویان نگهدارد مرا
4
مرک شاعر زندگی بخش خیال اوست کاش
این خموشی در شمار مردگان آرد مرا
5
سینه ام زآه پیاپی چاک شد، کو آن طبیب
کز تشفی مرهمی بر سینه بگذارد مرا
6
تا مگر تاثیر بخشد ناله های زار من
آرزوی مرگ حالی بسته لب دارد مرا
7
شد امید از شش جهت مقطوع و نومیدی رسید
بو که نومیدی به دست مرگ بسپارد مرا