غزل · ملک الشعرای بهار
شماره ۱۳ - غم طوقی از آهن شد و برگردنم آویخت...
1
غم طوقی از آهن شد و برگردنم آویخت
چون ژنده درویش، بلا در تنم آویخت
2
درگردن دلدار نیاویخته ، دستم
بشکست به صد خواری و در گردنم آویخت
3
آن طفل که پرورده دل بود چو اغیار
افتاد ز چشم من و در دامنم آویخت
4
بدگوبی جهال به بوم و برم آشفت
بیغاره حساد به پیرامنم آویخت
5
ببرید طبیعت ز هواهای دلم سر
وآورد ویکایک به سر برزنم آوبخت
6
بلبل صفت آفات سخن گفتن شیرین
در خانه و در لانه و درگلشنم آویخت
7
چون منطق شیرین مرا دید زمانه
از طاق فلک در قفس آهنم آویخت
8
بگداخت تنم شمع صفت وین دل سوزان
چون شعله فانوس به پیراهنم آوبخت
9
هر چیزکزان بیش دلم داشت تنفر
چون پرده تاری به در روزنم آوبخت
10
تاربکی افکار حریفان چو حجابی
گرد آمد و درییش دل روشنم آوبخت
11
حلاج صفت ، تا ز چه گفتم سخن حق
از دار بلا این فلک ریمنم آویخت