غزل · ملک الشعرای بهار
شماره ۱۷ - عشقت آتش به دل کس نزند تا دل ماست...
1
عشقت آتش به دل کس نزند تا دل ماست
کی به مسجد سزد آن شمع که در خانه رواست
2
به وفایی که نداری قسم ای ماه جبین
هر جفایی که کنی بر دل ما عین وفاست
3
اگر از ربختن خون منت خرسندی است
این نه خون است بیا دست در او زن که حناست
4
سر زلف تو ز چین مشک تر آورده به شهر
از ختن مشک مخواهید حریفان که خطاست
5
من گرفتار سیه چرده شوخی شده ام
که به من دشمن و با مردم بیگانه صفاست
6
یوسف از مصر سفر کرد و بدینجا آمد
گو به یعقوب که فرزند تو در خانه ماست
7
روزی آیم به سرکوی تو و جان بدهم
تا بکوبند که این ، کشته آن ماه لقاست
8
زود باشدکه سراغ من تهمت زده را
از همه شهر بگیری و ندانندکجاست
9
اگرت یار جفا کرد و ملامت « راهب »
غم مخور دادرس عاشق مظلوم خداست