غزل · ملک الشعرای بهار
شماره ۲۳ - تو اگر خامی و ما سوخته ، توفیر بسی است...
1
تو اگر خامی و ما سوخته ، توفیر بسی است
شعله عشق نه گیرنده هر خاروخسی است
2
هر طبیبی نکند چاره این مرده دلان
که دوای دل ما درکف عیسی نفسی است
3
گر دل سوخته ره برد به جایی نه عجب
سوی حق راهبر موسی عمران ، قبسی است
4
کاروانی است پراکنده و سرگشته ولیک
خاطر گمشدگان شاد به بانگ جرسی است
5
طفل راگوشه گهواره جهانی است فراخ
همه آفاق بر همت مردان قفسی است
6
ای توانگر تو به زر شادی و دانا به ضمیر
هر کسی را به جهان گذران ملتمسی است
7
شهر ما با عسس و محتسب از دزد پر است
ای خوش آن شهر که در باطن هر کس عسسی است
8
سال ها حلقه زدم بر در این خانه « بهار»
بود ظنم به همه عمر که در خانه کسی است