غزل · ملک الشعرای بهار
شماره ۲۴ - شیرین لبی که آفت جان ها نگاه اوست...
1
شیرین لبی که آفت جان ها نگاه اوست
هرجا دلیست بسته زلف سیاه اوست
2
کردم سراغ دل ز مقیمان درگهش
گفتند رو بجوی مگر فرش راه اوست
3
گویند یار خون دل خلق می خورد
وان لعل سرخ و دست نگاربن کواه اوست
4
او پادشاه کشور حسنست و ما اسیر
وآن زلف پر خم و صف مژگان سپاه اوست
5
گفتم به قتل من چه بود عذر آن نگار؟
گفتند خوی سرکش او عذرخواه اوست
6
گفتم بغیر عشق چه باشدگناه من
گفتند زندگانی عاشق گناه اوست
7
جانا بهار صید زبان بسته ایست لیک
چیزی که مایه نگرانی است آه اوست