غزل · ملک الشعرای بهار
شماره ۳۰ - در پایش اوفتادم و اصلا ثمر نداشت...
1
در پایش اوفتادم و اصلا ثمر نداشت
تا خون من نریخت ز من دست برنداشت
2
دل خون شد از نگاهش وبر خاک ره چکید
بیچاره بین که طاقت یک نیشتر نداشت
3
چون سر نداشتیم عبث دست و پا زدیم
آری ز پا فتاد هرآن کس که سر نداشت
4
در خون طپیدنم ز دل زار خویش بود
ورنه خدنگ ناز تو چندان خطر نداشت
5
ازگریه سود نیست که من خود به چشم خویش
دیدم که هیچ گریه و زاری اثر نداشت
6
یا مرگ یا وصال که فرهادکوه کن
در عاشقی جز این دو خیالی دگر نداشت
7
گمنام زیست هرکه ز مرگ احترازکرد
جاوید ماند آنکه ز مردن حذر نداشت
8
جانی که داشت کرد نثار رهت « بهار»
جانا بر او ببخش کزین بیشتر نداشت