غزل · ملک الشعرای بهار
شماره ۳۴ - شمعیم و دلی مشعله افروز و دگر هیچ...
1
شمعیم و دلی مشعله افروز و دگر هیچ
شب تا به سحر گریه جانسوز و دگر هیچ
2
افسانه بود معنی دیدار که دادند
در پرده یکی وعده مرموز و دگر هیچ
3
حاجی که خدا را به حرم جست چه باشد
از پاره سنگی شرف اندوز و دگر هیچ
4
خواهی که شوی باخبر ازکشف و کرامات
مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ
5
روزی که دلی را به نگاهی بنوازند
از عمر حسابست همان روز و دگر هیچ
6
زین قوم چه خواهی که بهین پیشه ورانش
گهواره تراشند و کفن دوز و دگر هیچ
7
زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست
لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ
8
خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی
دیدار رخ یار دل افروز و دگر هیچ