غزل · ملک الشعرای بهار
شماره ۳۸ - گر نیم شبی مست در آغوش من افتد...
1
گر نیم شبی مست در آغوش من افتد
چندان به لبش بوسه زنم کز سخن افتد
2
صد بار به پیش قدمش جان بسپارم
یکبار مگر گوشه چشمش به من افتد
3
ای بر سر سودای تو سرها شده بر باد
دور از تو چنانم که سری بی بدن افتد
4
آوازه کوچک دهنت ورد زبان هاست
ییدا شود آن راز که در هر دهن افتد
5
طوفان حدیث من اگر بگذرد از هند
در زیر لحد ریگ به کفش حسن افتد
6
شیرین نفتد هرکه زند تیشه که این رمز
شوری است که تنها به سرکوهکن افتد