غزل · ملک الشعرای بهار
شماره ۶۳ - آن چه شعله است کزان راهگذار می آید...
1
آن چه شعله است کزان راهگذار می آید
یا چه برقیست که دایم به نظر می آید
2
ظلماتیست جهانگیرکه چون سیل روان
مژده آب حیاتش ز اثر می آید
3
زاده فکر من است این که پس از چندین قرن
به سفررفته و اکنون زسفر می آید
4
دیده بگشای و در آغوش بگیرش کز مهر
پسری بر سر بالین پدر می آید
5
اگر این فتنه گری زان خط سبز است چه باک
خوش بود فتنه گر از دور قمر می آید
6
پا و سر می شکند راه خرابات ولی
مرد وارسته ازبن راه بسر می آید
7
ای دل از کو تهی دست طلب شکوه مدار
صبرکن عاقبت آن نخل به بر می آید
8
هرکجا بگذرد آن سرو خرامنده بهار
خاک راهش به نظرکحل بصر می آید