غزل · ملک الشعرای بهار
شماره ۹۲ - در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای...
1
در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای
سوختم زبن آشنایان ای خوشا بیگانه ای
2
بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمع
هریکی سوزد به نوعی در غم جانانه ای
3
گر اسیرخط و خالی شد دلم ، عیبم مکن
مرغ جایی می رود کانجاست آب و دانه ای
4
تا نفرمایی که بی پروا نه ای در راه عشق
شمع وش پیش تو سوزم گر دهی پروانه ای
5
پادشه را غرفه آبادان و دل خرم ، چه باک
گر گدایی جان دهد درگوشه ویرانه ای
6
کی غم بنیاد ویران دارد آن کش خانه نیست
رو خبر گیر این معانی را ز صاحب خانه ای
7
عاقلانش باز زنجیری دگر بر پا نهند
روزی ار زنجیر از هم بگسلد دیوانه ای
8
این جنون تنها نه مجنون را مسلم شد بهار
باش کز ما هم فتد اندر جهان افسانه ای