کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

شماره ۱۰۸ - مردمان لئیم

1

این ناکسان که کوس بزرگی همی زنند

ممتاز نیستند ز کس جز به مال خوبش

2

بستان و باغ دارند اما نمی دهند

هرگز یکی چغاله به طفل چغال خویش

3

خاتون اگر خیال خیاری کند، نهد

سر چون خیار بر سر فکر و خیال خویش

4

محصول باغ و باغچه خانه را دهند

بقال راکه بارکند بر بغال خویش

5

وز بهر اهل خانه فرستدگه غروب

زانگور غژم گشته و آلوی کال خویش

6

چون کوت کش بیاورد از بهر باغ کوت

مزدیش نیست تا نتکاند جوال خویش

7

حمالی ار زغال بیارد برایشان

باید که خاکه بسترد از دست و بال خویش

8

ور دست و بال او نشد ازگرد خاکه پاک

بایست یک درم فکند از زغال خویش

9

گر سائلی بخواهد از آن قوم حاجتی

نادم کنندش از جبروت و نکال خوبش

10

چیزی طلب کنند ز سائل به دست مزد

گر خواست پس بگیرد از آنان سوال خویش

11

اندر پیش دوند و بلیسند دست و پاش

بینند اگر یکی مگس اندر مبال خوبش

12

چون گربه گرسنه که جسته است طعمه ای

غرند پای سفره به اهل و عیال خوبش

13

یک لقمه نان خود را دارد عزیزتر

از دختر و زن و پسر و عم و خال خویش

14

آنان که فکر لقمه نانشان به سر پزند

جان می نهند بر سر فکر محال خوبش

15

کاش این مواظبت که زنان حرام خود

دارند، داشتند ز جفت حلال خویش!

متن شعر کپی شد.