کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

شماره ۲۱ - طبیبان وطن

1

ز بس گفتند ایران بی حساب است

ز بس گفتند ایرانی خراب است

2

ز بس گفتند این ملت فضولند

ز بس گفتند این مردم جهولند

3

ز بس گفتند ملت جان ندارد

مریض مملکت درمان ندارد

4

کنون پر گشته گوش ما از این ساز

دگر نبود اثر در هیچ آواز

5

طبیبانی که دانایان رازند

مریضان را ز درد آگه نسازند

6

نگویند این مرض صعب و خطیر است

دربغاکاین مریض از عمر سیر است

7

نگوبند آه ای بیچاره ناخوش

تو امشب مرد خواهی ، ساعت شش

8

اگر خون آید از حلقش ، بشویند

وگر نبضش شودکاهل ، نگویند

9

بگویندش مباش این قدر مرعوب

مهیا شوکه فردا می شوی خوب

10

وزپن سو، دست بر درمان شایند

ز روی علم درمانش نمایند

11

چو دردش گوبی و درمان نگویی

یقین می دان تو عزرائیل اویی

12

طبیبانی که در بالین مایند

به عزرائیل دلالی نمایند

13

چو تبخالی زند از غلظت خون

بگویند آه طاعون است ، طاعون

14

کر استفراغکی بینند در ما

بگویند آخ « کلرا» واخ « کلرا»

15

چنین گویند تا آنگه که بیمار

ببازد دل ، بیفتد خسته و زار

16

نه خود یک لحظه درمانش پذیرند

وگر درمان کنی دستت بگیرند

17

طبیبان وطن زین ساز و این بر

نمی سازند معجونی بجز مرگ

متن شعر کپی شد.