مثنوی · ملک الشعرای بهار
شماره ۲۵ - خیال مستان
1
چو می خوردی خیال بد میندیش
که از مستی خیال بد شود بیش
2
خیال بد چو افزون شد، شر آرد
به ناگه عمر مظلومی سر آرد
3
زن ار داری دهی ناگه طلاقش
پس آنگه زار نالی در فراقش
4
پسر گر داری او را حیز خوانی
وزین حرفش سوی حیزی کشانی
5
رفیق ار داری او را زشت گویی
به تو خشم آورد زین زشت خویی
6
به نزدیکان فرستی زشت پیغام
بهاران می دهی صدگونه دشنام
7
چو کشتی کینه در قلب صمیمان
ندارد سود اگر گشتی پشیمان
8
چو رنجیدند یارانت کماهی
نبخشندت اگر صد عذر خواهی
9
نبخشندت وگر بخشند ناچار
تنک مغزت بخوانند وسبکسار
10
به مستی فکر بد جان را عذابست
وگر هرگزننوشی می ، صوابست
11
به جای آن که در اصلاح کوشی
همان بهتر که هرگز می ننوشی
12
ز من گر بشنوی از می بکش دست
سگ دیوانه به از مردم مست