کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

مثنوی ·

شماره ۴۷ - کلبه بینوا!

1

به زیر درختان بی برگ و بر

به زانو نهاده یکی کلبه سر

2

کهن کلبه ای چفته و گوژپشت

نماینده روزگار درشت

3

شده پشتش از بار ییری دوتا

ستون زیر سقفش به جای عصا

4

به بر کرده از صنعت کار تن

یکی زشت خاکستری پیرهن

5

فرو برده دست دی و بهمنش

در آهار یخ کهنه پیراهنش

6

ز دیواره اش خاک ها ریخته

یکی خاکدان گردش انگیخته

7

دربچه به لب بسته قفل سکوت

بر آن قفل مهری زده عنکبوت

8

درش رسم خاموشی آموخته

دو لب چفت بر یکدگر دوخته

9

چو پیر اشتری لفچه آویخته

وز اندام او موی ها ریخته

10

فکنده برآن اشتر پشت ریش

خرابی همه بار سنگین خویش

11

سوی حفره نیستی خم شده

به قربانگه مرگ زانو زده

12

تو گویی که هست آن نهفته مغاک

یکی کهنه کوری دمیده ز خاک

13

ز دهلیز آن جایگاه ندم

بود یک قدم تا سرای عدم

14

گیاهان دشتی به فصل بهار

دمیده فراوان در آن رهگذار

15

ز تاریکی سینه اش نرم نرم

برآید همی میغگون آه گرم

16

دمی خیزد از روزنش هر زمان

چو در سخت سرما، بخار از دهان

17

از آن کلبه ، پیچیده دودی سفید

برآید به مانند پیچ کلید

18

رود تا گشاید در آن داوری

ز گوش سموات قفل کری

19

به مانند دود دل مستمند

که گیرد گذر بر سپهر بلند

20

سبک روح پیکی از آن گور پست

شتابد سوی کبریایی نشست

21

کزان روح مطرود کلبه نشین

به یزدان پیامی برد آتشین

22

بدو گوید ای داور هور و ماه

رهاننده گرفه اا کار از گناه

23

در ین کلبه روحی فکار اندر است

زنی رانده از روزگار اندر است

24

پریشیده از بیکسی موی او

دو نوزاد خفته به زانوی او

25

ز دو نرگسش ژاله بارد همی

دو دستش به رخ لاله کارد همی

26

نخستین شکم تو امان زاده است

نرینه دو آرام جان زاده است

27

پدر مادرش هر دوان رفته اند

در آن تل نزدیک ده خفته اند

28

جوانی که شوی عزیز وبست

به زندان درون اشگ ریز وی است

29

چو خرمن به مرداد مه گردگشت

یکی عامل از شهر آمد به دشت

30

به تندی برافزود و ز آزرم کاست

خراج نود ساله زان بوم خواست

31

دواج نوین جست وگستردنی

ز مرغ و بره گونه گون خوردنی

32

یخ و آب لیموی شیراز خواست

می و رود ویارخوشآواز خواست

33

کشاورز مسکین شگفت آمدش

بخندید و خوش داستانی زدش

34

که در خانه خرس انگور و سیب

نیابی ، مده خویشتن را فریب

35

جوین کاک وکشکینه وشیر و ماست

درین ده خوراک گوارای ماست

36

چو مهمان ناخوانده آید به من

بود خرجش از مطبخ خویشتن

37

که گر گوسپندیست ، سرمایه راست

وگر ماکیانی بود، خایه راست

38

رود گندم و روغن و سیب و به

به خرج خراج و خداوند ده

39

بر این بیزبانان شبانی کنیم

ز محصولشان زندگانی کنیم

40

شکالی اگر ماکیانی برد

چنانست کز ما جوانی برد

41

دگر این که ما بی خبر بوده ایم

نزول تو از پیش نشنوده ایم

42

مگر چون تو مهمان والانژاد

که بر دیدگان بایدت جای داد

43

عروسی نوست اندرین سرزمین

که بسترش پاکست و بالش نوین

44

جوانیست شوهرش پاکیزه روی

بفرمای و بنشین به مشکوی اوی

45

ز هر چیزکاینجا فراهم شود

بیاریم تا دلت خرم شود

46

به پیشش یکی خوان نهادندگرم

در او بره و مرغ و نان های نرم

47

بداندیش زآنان می وجام خواست

چو می درنیامد به دشنام خواست

48

بزد پای بر خوانچه خوردنی

بیالود از آن فرش و گستردنی

49

بغرید بر میزبانان چو دیو

برآورد از آن بوم و برزن غریو

50

گریبان داماد را بردرید

زن تازه را چادر از سر کشید

51

جوانمرد را تاب خواری نماند

زدش سیلیئی چند و از در براند

52

بد اندیش از آن بوم برگشت تفت

پی چاره جویی سوی شهر رفت

53

کمان جفا را بزه کرد راست

بزد تیر بر قلب هر کس که خواست

54

به نزد رئیس اداره دوید

ز مژگانش اشگ دروغین چکید

55

بدو گفت چون در فلان بوم پای

نهادم که فرمانت آرم بجای

56

جوانی به پیکارم آمد چو گرک

بر او گرد گشتند خرد و بزرگ

57

سقط گفت بر شهر و بر شهریار

به میر و وزیر و سران دیار

58

مرا راند از آن ده به چوب و به سنگ

هم اندر نهان داشت حاضر تفنگ

59

من از بیم غوغا و خون ریختن

برون تاختم گرم از آن انجمن

60

برآنم که در چاره چستی کنی

عدو سخت گردد، چو سستی کنی

61

رئیس از فسونش چنان خیره گشت

که چشم جهان بین او تیره گشت

62

ز لشکر بدو داد ده نامدار

همه از در کوشش و کارزار

63

برفتند بر عزم کین توختن

بر آن بوم و بر آتش افروختن

64

شد آن ناجوانمرد شهوت پرست

بدان ده که دوشینه بودش نشست

65

درآمد ز ره چون یل اسفندیار

تفنگی به دست از پی کارزار

66

پس و پشت او ده سوار هژیر

همه گرد و پیل افکن و شیرگیر

67

بر آن بیگناهان شبیخون زدند

زن و مرد وکودک به هامون زدند

68

جوانمرد داماد در خانه بود

غنوده به نزدیک جانانه بود

69

گرفته سرزلف دلبر به چنگ

که ازکوی برخاست غوغای جنگ

70

یورش برد بدخواه بر خانه اش

شکستش درو شد به کاشانه اش

71

جوان جست آسیمه از خوابگاه

بر آن دسته شوم بربست راه

72

یکی مشت زد بر سرکینه جوی

که افتاد ناکس ز بالا به روی

73

گرفتش کمربند و برداشت خوار

سپر کردش اندر به راه سوار

74

عروس از پس پشت او بیدرنگ

روان کرده بر دشمنان چوب و سنگ

75

کمرگاه کوهی بر آن کوچه بود

به کوه اندر آمد جوانمرد زود

76

عروس از پیش جست در کوهسار

بداندیش افتاده در کوچه خوار

77

سواران به یغما گشودند دست

ز یغمای آنان جوانمرد رست

78

زن آبستن و مرد خسته ز جنگ

خدا را چه سازند درکوه و سنگ

79

ز بالا ره سخت و دشوار کوه

به زبر اندرون گیرودار گروه

80

برفتند آن شب همی تا سحر

سحرگه به سنگی نهادند سر

81

چوخورشید سر برزد از کوهسار

از آن کوه جستند راه فرار

82

به زیر درختان بی برگ و بار

کهن کلبه ای بود نااستوار

83

جوانمرد آن کلبه را رفت پاک

فرو رفت تا سر در آن تل خاک

84

به زن درد آبستنی چیره شد

جوانمرد از آن ماجرا خیره شد

85

برآشفت وگفت ای بت نازنین

روم تا پزشگیت آرم گزین

86

فرود آمد ازکوه دیوانه وار

مگر خواهد از دشمنان زینهار

87

ز دره بپیچید و شد سوی راه

ز جان شسته دست و دلی بیگناه

88

ندانست کاین دیوکش زدبه مشت

هم اندر زمانش بدان مشت کشت

89

سواران چو دیدند آن کشته را

مران بدرک بخت برگشته را

90

به کاخ جوان آتش افزوختند

همه خانه اش سر بسر سوختند

91

هم از کدخدایان و مردان ده

ببردند از بهر آن خون زده

92

چو مستان بر آن برزن آشوفتند

همه روستا سر بسر روفتند

93

خر و گاو بردند و هم گوسفند

ستوران باری و اسب نوند

94

دواندندشان پیش مرکب به قهر

پیاده ببردند تازان به شهر

95

جوان ساده دل بود و هم بیخبر

و دیگر که جفتش به خون هشته سر

96

دوان تاخت ازکوه زی بوم رست

که مامایی آرد پی جفت چست

97

چودیدندنش آن مردم دون همی

که بودند ترسان از آن خون همی

98

جوان راگرفتند و بستند دست

به خواری به کنجی فکندند پست

99

جوان چون شنید آن که خون ریخته است

چنان صعب شوری برانگیخته است

100

فرو ماند بیچاره در کار خویش

دلی پر ز سوز از غم یار خویش

101

بترسید کان راز گوید همی

که دشمن به زن راه جوبد همی

102

درین بود کامد ز ره دسته ای

به کین جستن ده میان بسته ای

103

گرفتند از آن مرد خونی سراغ

به کف بر ز دشنام و خشیت چراغ

104

چو دیدند بسته ز کین دست و پاش

گرفتند و بردند و شد قصه فاش

105

به شهر اندر افتاد از اینسان خبر

که خونی جوانی کشیده است سر

106

به شه کرده طغیان و عاصی شده است

فراوان ره کاروانان زده است

107

بکشته است تحصیلداری هژیر

بپا کرده در روستا داروگیر

108

سواران شه جنگ ها کرده اند

که وی را به بند اندر آورده اند

109

نبشتند در نامه ها، چامه ها

بفرسود از آن چامه ها، خامه ها

110

ره داورستان پر انبوه گشت

چو خونی سوی داورستان گذشت

111

در آن داوری قصه معلوم شد

در آن خون جوانمرد محکوم شد

112

به زندان درافتاد از آن داوری

چنین کارها کی بود سرسری

113

برآمد ز هرکوی وبرزن غریو

که باید بریدن سر نره دیو

114

چنین دیو و عفریت مردم شکار

گروه بشر را نیاید به کار

115

کسی را که خون ربختن پیشه است

دل مردم از وی پر اندیشه است

116

به داد و به دین بایدش زد به دار

و گرنه شود شیر مردم شکار

117

سر مرد خونخواره در خاک به

ز ناپاک مردم ، جهان پاک به

118

قصاص ارچه خون را به خو ن شسنن است

و لیکن به صد حکمت آبستن است

119

به بادافره خون ، بریده سری

بود مایه عبرت دیگری

120

حکیمی در آن شهر پر داد و دین

ز بی دینی و فقر، گوشه نشین

121

سوی نامه داران یکی نامه کرد

درفشی نوین بر سر خامه کرد

122

نبشت اندر آن نامه دادخواه

که ای نامه داران بادستگاه

123

قلمتان به کف دشنه بینم همی

زبانتان به خون تشنه بینم همی

124

نه کاری بود سهل خون ربختن

روان کسی از تن انگیختن

125

فزون از شمر سال بگذشته است

کجا جانور آدمی گشته است

126

فزون از شمر مرد رفته ز دهر

که در دهرش از زن نبوده است بهر

127

فزون از شمر نطفه رفته ز هم

که زهدان یکی را کشیده بدم

128

خبه کرده زهدان فزون از شمر

که یک تن ز زهدان برآورده سر

129

فزون از شمرد مرده کودک همی

کز آنان یکی کشته ریدک همی

130

فزون از شمر مرده ریدک ز درد

کز آنان یکی مانده و گشته مرد

131

یکی مرد، سرمایه ی عالم است

به نزد یکی مرد، عالم کم است

132

به ویژه چنین نوجوان هژیر

کشاورز و محنت کش وتیز ویر

133

ز گیتی یکی گوشه کرده پسند

زنی و دو تا گاو و ده گوسپند

134

مه و سال در آفتاب و دمه

گهی پشت گاو و گهی با رمه

135

شده تازه از کوشش جانتان

فراهم ازو روغن و نانتان

136

همان پنبه و پشم و مرغ و بره

ز بهر شما ساخته یکسره

137

خورش کرده خود نان کاک جوین

فرستاده بهر شما انگبین

138

نه دریوزه کار و نه تاراج گر

سخی طبع و روشندل و رنجبر

139

عوانی فرستید در خانه اش

که ویران کند بوم و کاشانه اش

140

ز یکسوی محصولش آفت زده

محصل ز سوی دگر آمده

141

از او بره و مرغ و می خواسته

فراشی ز دیبای پیراسته

142

فرود آمده در سرایش به زور

به همسرش بردوخته چشم شور

143

پس آن که سواران ببرده ز شهر

که زی شهرش آرند از آن ده به قهر

144

سواران بده ربخته نیمشب

در انداخته جنگ و جوش و جلب

145

عوان فرومایه بشکسته در

به خانه به طمع زنش برده سر

146

پس آنگه ز یک مشت مرد دلیر

عوان زبون ، گشته از عمر سیر

147

کشنده عوان نیست مرد جوان

جوان بیگناهست و جانی عوان

148

گر او را به حجت زبان چیر نیست

چرا مر شما را دل آژیر نیست

149

کشاورز، اندام و دهیو، بدن

مبرید اندام دهیو ز تن

150

به ار صد عوان کشته آید به تیغ

که یک مرد دهقان بگیرد گریغ

151

قصاص ار ز آدم کشی کاستی

ز آدم کشان نام برخاستی

152

گنه کاره را نیست کشتن هنر

گنه را ببایست کشت ای پسر

153

برآهنج تخم گنه را ز دهر

بر آن تخم بپراکن از علم ، زهر

154

چو تخم گنه شد برون از نهاد

شود دیو خونخواره ، مردم نژاد

155

هم آن را که خون ریختن گشته خوی

نگر تا چه رفته است درکار اوی

156

کسی سرسری خون نریزد همی

به رغبت به کین برنخیزد همی

157

به مغز اندرش هست بیماریئی

و یا در دلش کینه کاریئی

158

ز مستی ، گه و گه ز دیوانگیست

کجا مست و دیوانه را هوش نیست

159

گهی بهر زرست وگه بهر زن

تو بیخ زن و زر ز گیتی بزن

160

چو زین ها گذشتی سبب ها ست راست

نگه کن که اصل سبب ها کجاست

161

به هر معنی از این معانی که بود

نبایست خونریز را کشت زود

162

اگر هست بیمار، مدهوش ساز

دماغش بدست آر و داروش ساز

163

چو تخم جنایت نباشد به شهر

برد مرد جانی ز درمانت بهر

164

وگرنه به زندان به کارش گمار

برو توشه از مزدکارش شمار

165

وگر کینی اندر دلش کرده جای

به پند و نصیحت دلش برگرای

166

ور از آب مستی است آگاه نیست

بجز منع می در جهان راه نیست

167

تو بیخ می از انجمن برفکن

که مستان نجوشند در انجمن

168

مر آن مست را دار سختش به بند

که بر مست و دیوانه بند است پند

169

وگر کاری افتاده زین ها برون

کشندنه جانی است نی مست و دون

170

نیش کین دیرین نیش طمع زر

نه جویای شهرت نه پرخاشخر

171

چنان دان که هرگزگناهیش نیست

نگه کن که اینجاگنه کار نیست

172

بسا اوفتد کارها این چنین

که خیره شود مرد با داد و دین

173

ببایست جستن سبب را ز بن

از آن پیش کان کار گردد کهن

174

من اکنون بر آنم که مرد عوان

گنه را سبب شد نه مرد جوان

175

به من بردو چشمش دهند آگهی

که مغز از جنایتش باشد تهی

176

نه بوده است کین گستری پیشه اش

نه بر رهزنی بوده اندیشه اش

177

نه می خورده هرگز، نه دیوانه است

جوانی نکوروی و فرزانه است

178

ولیکن عوان بداندیش زشت

پدیداست تاخودچه داردسرشت

179

به ده رفته و آتش افروخته

بر و بوم بیچارگان سوخته

180

شکسته اوانی به کردار خوک

دونده به قصد زن نو بیوک ١

181

لتی خورده از شوی و رفته به قهر

سواران بیاورده از سوی شهر

182

سواران دویده به کردار دیو

برآورده زان بوم و برزن غریو

183

به کین توختن دردویده عوان

دژ آهنگ سوی سرای جوان

184

گرفته گریبان ، کش از پیش زن

کشد بیگنه بر سر انجمن

185

جوانش زده مشت و رانده ز پیش

سپرکرده او را پی جان خویش

186

گر ایدون نمی کرد بیمار بود

به نزدیک دانا گنه کار بود

187

نگرکاین سبب ها که گفتم تمام

به مرد جوان بسته باشد کدام

188

سبب هاهمه زان عوان بوده است

نتاجش به دست جوان بوده است

189

یکی روزنامه نبشت این مقال

به شهر اندر افتاد از آن قیل و قال

190

وکیل جوان در دگر داوری

همیدون شد اندر سخن گستری

191

به پرسش برفتند مردان راست

شنیدند کان گفته ها پابجاست

192

نگه کرد قاضی در آن داوری

در آن راه و رسم سخن کستری

193

چنین گفت کاین گفته ها باطلست

اگر خوب اگر بد جوان قاتلست

194

به فرمان دین و به حکم جزا

ببایست دادن به قاتل سزا

195

تنش باید از دار آویخته

روانش سوی دوزخ انگیخته

196

گرفتم که قاضیش بخشد خلاص

چه بایست کردن به دعوای خاص

197

خصوصی بر او مدعی خاستست

دیت رد نموده است و کین خواستست

198

ز مرگش همانا نباشدگزیر

که عبرت پذیرند برنا و پیر

199

رقم کرد قاضی به مرگ جوان

نمودند سوی تمیزش روان

200

در آن حوزه هم حکم ابرام یافت

جوان را زمان یک سر انجام یافت

201

چو محکوم شد مرگ راساخت مرد

ولی دل ز اندیشه زن به درد

202

هم آنگه حکیمی که آن نامه کرد

به پشتیش در نامه هنگامه کرد

203

بیامدکه بیند جوان را به بند

از آن پیش کش حلق گیرد کمند

204

بدادش بسی پند و دل شاد کرد

ز هم و غم مرگش آزاد کرد

205

بگفتش که ای دوست مردن دمیست

به چنگ اجل جان سپردن دمی ست

206

غم مرگ از مرگ ناخوشترست

مخور غم که یک تن ز مردن نرست

207

اگر پادشاهست ، اگر بینوا

سرانجام او مرگ باشد روا

208

دو روزی اگر دیر یا زود شد

چو بینی همه بوده نابود شد

209

بمیر ای پسر در جهان بیگناه

بر این بیگناهیت عالم گوا

210

ز داد و ز دین بر تو رفت این ستم

که این داد و دین از جهان باد کم

211

کنون هرچه خواهی ازین دوست خواه

بجز جان که شد برخی دادگاه

212

ترا جان شکاری بودکنده پر

به چنگ قوانین مردم شکر

213

ولیکن گرت پویه ای در دلست

به من گوی اگر چند بس مشکلست

214

جوان گفت بد مر مرا زن یکی

مگر زاده باشد کنون کودکی

215

به هنگام زادن به تیمار اوی

دویدم که ماما کنم جستجوی

216

فتادم به چنگال مردم کشان

از آن پس ندارم ز همسر نشان

217

خبر گیر باری ز دلبند من

نگهدار او باش و فرزند من

218

یکی باغ دارم یکی خانه نیز

دوتا گاو و دیگر فرومایه چیز

219

اگر مانده باشند اینجا بجای

به فرزند و زن بخش بهر خدای

220

یکی دار کردند در اسپریس

به گردش جوانان پتیاره ریس

221

جوان را کشیدند بسته دو دست

غریوان و غران به کردار مست

222

ز مرگ جوان مرد و زن سوگوار

تنیده همه گرد بر گرد دار

223

یکی قاضی آمد به کف تیغ مرگ

به مجرم فرو خواند یرلیغ مرگ

224

هم آن گه به دارش درآویختند

تماشاییان در هم آمیختند

225

زمانی بپیچید و پس گشت سرد

به یک دم گل سرخ او گشت زرد

226

زبانش برون جست ازکنج لب

به دندان فشرده زبان از غضب

227

رخان کرده آماس و لب ها سیاه

فکنده به گیتی ز حسرت نگاه

228

یکی باد آمد هم اندر زمان

بگرداندش اندر سر ریسمان

229

توگفتی که شاهد پذیرد همی

گواهی بر آن کشته گیرد همی

230

توگفتی که گوید نسیم صبا

که ای کشته بیگنه مرحبا!

231

ز دین بود اگر قاضی این داد داد

که لعنت برین دین و این داد باد

232

گرین داد و دین است پس کفر چیست ؟

بر این داد ودین بربباید گریست

233

به جان بشر دست یازیدنا

بود با خداوند جنگیدنا

234

هر آن دین که باشد بنایش به خون

بد است ار شریفست اگر هست دون

235

ازآن شب که شد بسته مرد فقیر

برآمد چهل روز و مسکین اسیر

236

زن تازه زای اندر آن خاکدان

نشسته به امید مرد جوان

237

دوکودک بزاد اندر آن تنگنا

به چادر بپوشیدشان ، بینوا

238

چو شد روز، مردی شبان دررسید

کجاگو سیندانش آنجا چرید

239

هم آن کلبه خود بود جای شبان

. ر * ب . * ر-

240

زن دربدر را بدید و شناخت

در آنجا غنودی به روز و شبان

241

برافروخت آتش ، بکرد آب گرم

ز پشمینه اش جای آرام ساخت

242

به شیر و به سرشیر، زن را نواخت

بشست آن دو نوزاد را نرم نرم

243

چو شب اندر آمد فروبست در

دلش را به آواز خوش گرم ساخت

244

همی گشت تا روز آنجا شبان

برون ماند و تا روز ننهاد سر

245

لع

بسان یکی نامور پاسبان

246

سحر چون بیاراست خورشید زرد

به تیریژ زر چادر لاجورد

247

شبان اندر آمد به صحرا زکوه

که جوید نشان جوان از گروه

248

شبانی نیاموخته رسم و راه

ندانسته هرگز ثواب از گناه

249

ز خردی به کوه و بیابان شده

ابا گله هر سو شتابان شده

250

نه کرده دبیری ، نه خوانده کتاب

نه آمخته راه خطا از صواب

251

چنین خوی نیک ازکه آموخته

کجا زین خردمندی اندوخته ؟

252

توگویی طبیعت بدش اوستاد

دهد این منش های نیکوش یاد

253

ولی من بر آنم که استاد اوی

بود دوری از مردم زشت خوی

254

چو با مردمان کم نشسته است و خاست

نیامخته خویی که مخلوق راست

255

خیابان ندیده است و غوغای شهر

ز سور و ز ماتم نبرده است بهر

256

به عقل غریزیش کم خورده دست

نه کردست مستی ، نه دیدست مست

257

نخوردست جز شیر و کاک جوین

نه سرکه مزیده نه سرکنگبین

258

نه شب دیده نور فروزان چراغ

نه روز از دلارام جسته سراغ

259

چمیده به روز از بر مرغزار

به شب خفته در دامن کوهسار

260

از آزادی و سادگی بهره ور

برومند وآزاده و نیک فر

261

شبان گله را با سگ و زن سپرد

سوی بوم و بر، پای رفتن فشرد

262

در آن ده درآمد که جوید نشان

دهی دید چون مغز مردم کشان

263

شبان هفته ای بود رفته ز ده

بنشنیده آن کار کرد فره

264

بگفتندش آن رفته کار شگرف

فزودند بر آن بسی نیز حرف

265

همه ناروا شهرت شهریان

که دادند نسبت به مرد جوان

266

ز شهر اندر آمد به کردار باد

در آن ده پراکند و باور فتاد

267

چنین است آیین خیل عوام

پذیرای هر شهره گفتار خام

268

به چشم ار ببینند چیزی درست

نیارند دانستنش از نخست

269

به دیده ز چیزی نگیرند بهر

جزان را که گردد نیوشه به شهر

270

نیوشه خو دار چه محال و خطاست

پذیرند و دارند آن را به راست

271

نیوشیده بر دیده و سر نهند

ز دیده نیوشنده برتر نهند

272

شبان سهم برداشت زان کار خفت

بلرزند بر خود ز بیم گرفت

273

به نزدیک زن رفت لرزنده تن

ز لرزبدنش لرزه برداشت ، زن

274

بلرزند پستان مامک ز بیم

در افغان شدند آن دو طفل یتیم

275

خروشی درآن کلبه برخاست سخت

که شد کوه از اندوهشان لخت لخت

متن شعر کپی شد.