کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

بخش اول - از کیومرث تا سربداران

1

پاسبانا تا به چند این مستی و خواب گران

پاسبان را نیست خواب، از خواب سر بردار، هان !

2

گله خود را نگر بی پاسبان و بی شبان

یک طرف گرگ دمان و یک طرف شیر ژیان

3

آن ز چنگ این رباید طعمه ، این از چنگ آن

هریک آلوده به خون این گله چنگ و دهان

4

پاسبان مست و گله مشغول و دشمن هوشیار

کار با یزدان بود کز کف برون رفته است کار

5

پند بپذیر ای ملک زین پاک گوهر دایگان

نیکی از زشتان مجوی و یاری از همسایگان

6

وانگه از سر دورکن گفتار این بی مایگان

پایداری چند خواهی جست ازین بی پایگان

7

کشور تو خسروا گنجی است ، گنجی شایگان

ترسم این گنج ازکفت شاها برآید رایگان

8

طرفه گنجی درکف آوردی کنون بی هبچ رنج

چون نبردی رنج ، شاها کی شناسی قدرگنج

9

گنجی آمد درکفت بیش از سپهرش فر و جاه

صیت قدر و حشمتش بگذشته از ماهی و ماه

10

خسروان کرده در او از دیده حسرت نگاه

حدش از آنسوی دجله تا بدین سوی هراه

11

دست اندر دست مانده تاکنون از دیرگاه

وندر او زین دیرگه بیگانگان نابرده راه

12

خسروان در برکشیده این بت دلبند را

راست چون مادرکه اندر برکشد فرزند را

13

شه کیومرث از نخست این گنج را دُرنامنه بود

وز سیامک چهر بیداد و ستم مستور بود

14

هم ز هوشنگش بسی پیرایه و دستور بود

هم ز تهمورس دد و دیو فتن مقهور بود

15

هم ز جم جان رعیت خرم و مسرور بود

باری این کشور از اینان سال ها معمور بود

16

لیک گم کردند مردم راه عدل و راستی

تا به ملک از « بیوراسب » آمد بسی ناشاستی

17

جم در آغاز شهی بگرفت راه و رسم داد

لیک در آخر به استبداد و خودرایی فتاد

18

هم در استبداد شد تا ملک خود بر باد داد

آری آری ملک از استبداد خواهد شد به باد

19

زان سپس ضحاک تازی افسر شاهی نهاد

بر شهنشاه و رعیت دست عدوان برگشاد

20

الغرض آئین بیداد و زبردستی کرفت

زو هزاران سال ایران ذلت و پستی گرفت

21

چون ز استبداد آنان ملک شد ویران و پست

کاوه و دیگر هنرمندان برآوردند دست

22

بر امیر تازیان آمد در آن غوغا شکست

پس فریدون آمد و بر مسند شاهی نشست

23

بر رخ مردم در عدل و ستم بگشود و بست

کشور اندر عهد او از پنجه بیداد رست

24

باری اندر عدل و داد و نیکوئی کرد آنچه کرد

مرحبا سلطان ، زهی خسرو، فری آزادمرد

25

شاه افریدون به « ایرج » داد ایرانشهر را

کرد بخش « تور» ملک ماوراء النهر را

26

« سلم » را روم و خزر تا بازیابد بهر را

لیک پر چین ساختند اینان جبین قهر را

27

ساختند آماده چون افعی به دندان زهر را

در عزا بنشاندند از مرگ ایرج دهر را

28

رفت ایرج تاکه دلجوئی کند زان دو لعین

میهمان کردند و اندر خانه کشتندش به کین

29

زان سپس ایران به چنگ سلم و تور اندر فتاد

و ایرج والاگهر خاطر نکرد از ملک شاد

30

پس منوچهر امد و دیهیم شاهی برنهاد

کینه ایرج کشید از آن دو دیو بدنهاد

31

از پس او نوذر و زو را رسید آئین وداد

لیک خود افراسیاب این ملک را بر باد داد

32

بی خبر کز بیم تیغ کیقباد نامور

اندرین کشور نتاند زیست هر بی پا و سر

33

کیقباد آمد، چو بیرون شد ز ملک افراسیاب

کرد آباد آنچه بود از فتنه ترکان خراب

34

زان سپس کاوس کی شد ملک را مالک رقاب

وندر آغاز شهی شد کشور از او کامیاب

35

لیک از آن پس کرد از استبداد و نخوت فتح باب

هم ز استبداد و نخوت کرد زی گردون شتاب

36

زان سبب شد بسته در بند شه مازندران

کبر و خودرایی ، بلی چونین کند با مهتران

37

سوی ایران شد سپس کیخسرو پیروزبخت

عدل کرد آغاز و بگرفت آن کیانی تاج و تخت

38

کرد با سلطان توران کار رزم وکینه سخت

باز جست از راستی کین پدر زان شوربخت

39

پس به لهراسب سپرد آن ملک و خود بربست رخت

و آن ملک چون کشت در این گلشن از نیکی درخت

40

رفت و آن دیهیم شاهی بر سر گشتاسب هشت

و آن هم اندر خسروی کرد آنچه کرد از خوب و زشت

41

درگه گشتاسب شه ، دین کرد پیدا زردهشت

کرد یزدان را جدا از دیو و دوزخ از بهشت

42

گفت بیداد و دروغ و ریمنی زشت ست، زشت

راستی جو در منشت و درگو شت و درکنشت

43

پارسا مرد آنکه ورزد مهر و داد و یار و کشت

راستی و ورزش و دادند درهای بهشت

44

پنجگه باید نماز آورد پیش اورمزد

کرد باید دوری از اهریمن و خونی و دزد

45

دینش از بلخ و خراسان اندر ایران پرگشاد

با زر گشتاسب شاه و نیزه اسفندیاد

46

شاه توران و سکستان در بداندیشی ستاد

قافیه گودال شو، بر پای شد جنگ و جهاد

47

اندرین پیکارها اسفندیار از پا فتاد

کشته اندر بلخ شد هم زرد هشت پاکزاد

48

شد نبشته دین او بر پوست های گاومیش

گشت روشن آتش موبد از آن پاکیزه کیش

49

باری ازگشتاسب شه وز بهمن و اسفندیار

وز دگر شاهان بماند از نیک و بد بس یادگار

50

وآن کزین شاهان به استبداد و جور انداخت کار

چرخ چون دارای بن داراکشید از وی دمار

51

الغرض کبر و نفاق آمد در این ملک آشکار

تا شد از پور فیلیپ این ملک ، بی مقدار و خوار

52

زان سپس گشت آشکارا نهضت اشکانیان

وز پس آنان برآمد رایت ساسانیان

53

داستان گوی گرگ باز این چنین فرمود یاد

واین چنین ز استخر و نقش بیستو ن مطلب گشاد

54

کز مهابادی شد ایران سال ها بهروز و شاد

بد نخستینشان اژوسس خسرو با فر و داد

55

شهر اکباتان به آئینی عجب بنیان نهاد

خود مهابادی مدی دان سرزمین ماه ، ماد

56

آخر آنان سیاکزار است و بعد از آن گروه

شاهزاده پارس ، کورش یافت آن فر و شکوه

57

داستان کورش و کیخسرو والاگهر

سخت نزدیکند از عهد صبی با یکدگر

58

دخت استیهاژ « مندان » بود مام آن پسر

نیز شاه پارس « کمبیز» است کورش را پدر

59

از مدی و فارس ، کورش ساخت هم پیمان حشر

ملک آشوری گرفت و یافت بر بابل ظفر

60

رفته رفته شد مدی مغلوب و ایران یکسره

زان کورش کشت ، زیرا داشت از یزدان فره

61

کورش آئین های نیک آورد درکشور پدبد

شیوه قانون گزاری او به عالم گسترید

62

جاده ها افکند و در فرسنگ ها خرسنگ چید

نیز او ایجاد کرد آئین چاپار و برید

63

در نخستین جنگ چون بی نظمی لشگر بدید

نقشه تنظیم و تقسیمات لشگرها کشید

64

کلده و آشور و لیدی را گرفت اندر نبرد

مر یهودان را بداد آزادی و خشنودکرد

65

از پس او پور اوکمبیز شاهنشاه شد

سرزمین مصر او را فتح بر دلخواه شد

66

بعد مرگش مملکت آشفته و گمراه شد

نیز اسمردیس غاصب بر گزافه شاه شد

67

زان میان دارای بن گشتاسب زیب گاه شد

دست شاهان دروغی هر طرف کوتاه شد

68

پیرو قانون کورش بود و بختش رهنمون

یادگارش تخت جمشید است و نقش بیستون

69

خاتم آن خسروان دارای کدمانوس شد

آنکه عهدش در وطن سرمایه افسوس شد

70

ملک ایران بهره اسکندر منحوس شد

وز پس مرگ سکندر بخش سولوکوس شد

71

زانطیوخس شام و مصر از آن بطلمیوس شد

سند و کابل هم به سرداری دگر مرئوس شد

72

ملک ایران شد اسیر پنجه یونانیان

زان طرف یونان فتاد اندر کف رومانیان

73

نهضت اشکانیان گشت از خراسان آشکار

اشک اول کرد بنیاد آن بنای استوار

74

نام آنان پهلوی بد، پهلوانیشان شعار

یافت خط پهلوی ز آنان رواج اندر دیار

75

جیش یونان را براندند از وطن زآغاز کار

بر سپاه رم ظفر جستند در هر کارزار

76

آخرینشان اردوان بد کاردشیر بابکان

کشتش اندر رزم و بستد مملکت را رایگان

77

این ره نیز از ستم این ملک را پیراستند

روی ایران را چو روی نیکوان آراستند

78

بر نکوکاری فزودند از تطاول کاشتند

تا ابد زین ره به طبع اندر خوش و زیباستند

79

یافتند آخر هرآنچ از پادشاهی خواستند

ور از اینان چند تن استمگر و ناشاستند

80

یافتستند از بدی ها کیفر و پاداش خویش

کیفر و پاداش یابدگرگ در آزار میش

81

از پس بابک مر او را بد یکی شاپور پور

تاج ملک پارس او را گشت از تایید هور

82

اردشیر از خطه دارابجرد آورد زور

مردم استخر کز شاپور بودندی نفور

83

تاج راکردند بخش اردشیر از راه دور

رزم ناکرده بشد شاپور مسکین روزکور

84

اردشیر بابکان بنهاد بر سر تاج داد

بازوی مردی به دفع تاجداران برگشاد

85

اردشیر بابکان آمد ز ساسان یادگار

بود ساسان از نژاد بهمن اسفندیار

86

در زمین فارس می گشتند چندین روزگار

همره گردان شده هرجا چراگه خواستار

87

بابک اندر شیرمردی بود مرد صد سوار

جمله اندر پارس مر دین مغان را پاسدار

88

در حدود فارس شاهی بود نامش جوزهر

بابک او راکشت و خالی ساخت جا بهر پسر

89

داستان کارنامه این چنین گوید خبر

کاردشیر از پشت دارا بود و ساسانش پدر

90

بود ساسان خود شبان پایک پیروزگر

مرزبان اردوان بد پاپک اندر پارس در

91

بهر ساسان دید خوابی خوش سه شب آن تاجو ر

کز برپیلی سپید آراسته جسته مقر

92

وآذر برزین و آذرخوره و آذرگشسب

چون خور او را روشن و او کرده زانان فال کسب

93

شاه پاپی سر به سر اخترشماران را بخواست

خواب های خود یکایک گفتشان بی کم وکاست

94

جملگی گفتند مردی راکه دیدی پادشاست

یا ز فرزندانش یک تن پادشاهی را سزاست

95

زانکه پیل و هرسه آتش دولت و دین و دهاست

خواست ساسان را به بر پاپک وزو پرسید راست

96

از پس زنهار پاپک ، گفت با او راستی

کاصلم از ساسان بن دارای بن داراستی

97

شد چو از این راز آگه پاپک فرخ نژاد

دختر خود را بدو پیوست و جاه و مال داد

98

و اردشیر بابکان از دختر پاپک بزاد

پاپکش آموزگار آورد و پروردش به داد

99

شد به زودی اردشیر اندر هنرها اوستاد

شهرت فرهنگ و هنگش اندر ایران اوفتاد

100

اردوان پهلوی شاهنشه ایران ز ری

سوی پاپک نامه کرد و خواست برنا را ز وی

101

اردشیر از فارس شد با عدتی زی اردوان

جای دادش اردوان در صف رادان و گوان

102

در شکار و رزم شد همدوش خیل خسروان

در همه فرهنگ و هنگ از همگنان سر شد جوان

103

اردوان با خیل بهر صید شد روزی روان

هر طرف راندند مردان بهر صید آهوان

104

از پس گوری شد و افکند تیری اردشیر

تیر بگذشت از شکمب گور و آوردش به زیر

105

تاخت پور اردوان آنجا که بود آن شیرمرد

گفت هان بر دشت من رفت این هنر وین کار کرد

106

اردشیرش گفت گرد کذب و رعنائی مگرد

آن تو و تیر و کمان و آن گور و آن دشت نبرد

107

اردوان آنجا شد و برتافت زان گفتار سرد

گفت با فرزند من جوئی ستیز و دار و برد؟

108

خیز و از ایوان در اصطبل ستوران رخت نه

نزد اسبان در خور خود پایگاه و تخت نه

109

اردشیر از آن سخن پیچید و دم اندر کشید

پیش شاهنشه جز از فرمانبری راهی ندید

110

سوی بابک نامه ای بنوشت و کرد آن غم پدید

بابک او را پندها بنوشت و دادش بس نوید

111

نوجوان نزد ستوران پایگاهی برگزید

ساز رامش کرد و سرخوش بود با جام نبید

112

اندرین هنگامه ناگه بابک اندر پارس مرد

اردوان ملک نیای وی به پور خود سپرد

113

هم درین احوال روزی اردوان پادشا

در بر خود داشت مر اخترشماران را بپا

114

گفت هان بینید راز اختران را برملا

آن کسان رفتند و بنشستند در مهمان سرا

115

بود بر ایشان کنیزی ز اردوان فرمانروا

پس بسنجیدند راز اختران را بارها

116

شاه را گفتند اگر از شه گریزد بنده ای

عاقبت آن بنده گردد خسرو فرخنده ای

117

آن کنیزک را به پنهان بود ره با شیرمرد

رفت و راز اختران را در بر او فاش کرد

118

اردشیرش گفت باید جست و رست از رنج و درد

شب چو خرگاه سیه زد زیر طاق لاجورد

119

زین نهادند از بر دو تازی اسب رهنورد

هر دو سوی پارس بگرفتند ره بی دار و برد

120

همچو غرمی بخت او اندر پیش پوینده بود

پادشاهی را به مردی یافت چون جوینده بود

121

چه رن که شد روز، اردوان جست و کنیزک را ندید

هم درآن ساعت حدیث رفتن آنان شنید

122

در پی آنان فراوان تاخت لیکن کم رسید

پور او بهمن ز ملک پارس لشکرها کشید

123

اردشیر آمد به دریا بار و منزل برگزید

جیش پور اردوان زان شه شکستی سخت دید

124

زان سپس با اردوان بنمود حربی بس قوی

واندر آن میدان فرو شد پادشاه پهلوی

125

داد عدل و داد داد از آن میان نوشیروان

زان بدو گیتی مر او را شاد شد روشنروان

126

دولت ایران ز عدلش یافت نیروی و توان

خلق را آزاد کرد از محنت و ذل و هوان

127

کس نبودی در زمان عدل او زار و نوان

دست در زنجیر عدلش داشتی پیر و جوان

128

هم به عهدش فخر کردی حضرت خیرالانام

گفت خود زادم به عهد خسرو عادل زمام

129

زین سخن جان و دل دانا برافروزد همی

جور را زین گفته خان و مان فرو سوزد همی

130

پادشاهی کاین نصیحت را بیندوزد همی

دیده دشمن به تیر عدل بردوزد همی

131

گفته این ، تا خسروان را عدل آموزد همی

قصه آنکو به چونین شاه کین توزد همی

132

قصه مشت و درفش و صحبت سنگ و سبوست

باری ار این پند را خسرو فراگیرد نکوست

133

زان شهنشاهان به آخر خسرو پرویز بود

خسروی هشیار و صاحب رای و با تمییز بود

134

با زبانی نرم ، او را خنجری خونریز بود

کشور اندر عهد او شایسته در هر چیز بود

135

لیکن او را بدگمانی های خوف آمیز بود

وین گمان بد به ملک اندر نفاق انگیز بود

136

لاجرم لشکر بر او شورید و شد شیرویه شاه

خسرو پرویز شد در بند شیرویه تباه

137

از پس مرگ شهنشه خسروی معدوم شد

خون آن شاهنشه دانا بر ایران شوم شد

138

فتنه ها برپا شد و هر حاکمی محکوم شد

اه این وکاه آن دارای مرز و بوم شد

139

عرصه ایوان کسری آشیان بوم شد

دیرگاهی کشور از امن و امان محروم شد

140

تا پس از چندی برون شد یزدگرد شهریار

هم مر او را بخت بد، با تازیان انداخت کار

141

خیل عریان عرب غالب نیامد در نبرد

کاختلافات بزرگان کرد با ما هرچه کرد

142

هشت بغی زیردستان دردها بر روی درد

خاک یاغی شد کجا خون دل پرویز خورد

143

چهر ملک از قتل آذرمی و پوران کشت زرد

زین مصائب تیغ هندی چوب شد در دست مرد

144

لاجرم بر ما شکست آمد ز گشت روزگار

شاه شاهان کشته شد در مرو و باطل ماند کار

145

ایزد احمد را به شوری مرسل و مامور کرد

تا به دست آویز شوری خصم را مقهور کرد

146

عدل و شوری بود کان ساحات را معمور کرد

پور عفان را ستبداد از خلافت دور کرد

147

و آل سفیان را ز ملک این خو دسری مهجور کرد

وانکه زینان خلق را از نیکوئی مسرور کرد

148

زاده عبدالعزیز است آنکه از احسان و داد

سیرتی دیگر گرفت و شیوه ای دیگر نهاد

149

آل عباس ارچه دیری سید و سلطان بدند

لیک تا بودند دست آویز این و آن بدند

150

گه ز طغیان عدوی خانگی حیران بدند

گه ز بیم فتنه بیگانه سرگردان بدند

151

زان میان گر چند تن فرمانده کیهان بدند

از ره عدل و کمال و رادی احسان بدند

152

ورنه اینان را دمی نگذاشتندی بی زیان

دیلمان ، سلجوقیان ، خوارزمیان ، چنگیزیان

153

خود شنیدی ای ملک اخبار هارون الرشید

کز کمال و عدل و رادی بوده در گیتی وحید

154

درگه بخشش نگفتی کاین طریف است آن تلید

در ره جنبش نگفتی کاین قریب است آن بعید

155

نیز عبدالله مامون بود در دانش فرید

خسروی کردند با روی خوش و بخت سعید

156

گرچه برآل محمد ظلمشان مستور نیست

خلق این دانند و ما را این سخن منظور نیست

157

ز امر مامون لشکر طاهر سوی بغداد شد

بر امین از آن گروه جنگجو بیدادشد

158

تا تنش در خاک رفت وکشورش بر باد شد

گرچه مامون را دل از قتل امین ناشاد شد

159

لیک خود ملکش ز قید همسری آزاد شد

مرو و آن سامان به عهدش خرم و آباد شد

160

پس سوی بغداد شد وآن ملک ازو زیو ر گرفت

زان همایون فتح ، طاهر پیش مامون فر گرفت

161

زان سپس یک روز مامون روی شادی برگشاد

نیز در آن بزم طاهر را به خدمت بار داد

162

چون به طاهر دید، مامون برکشید آه از نهاد

گوهر اشکش ز درج دیده در دامان فتاد

163

گفت از طاهر مرا قتل امین آمد بهاد

پس به طاهر داد منشوری ز راه دین و داد

164

کفت شو سوی خراسان واندر آنجا داد کن

وز ره احسان و داد آن ملک را آباد کن

165

رفت طاهر زی خراسان واندر انجا داد کرد

وز ره احسان و داد آن ملک را آباد کرد

166

خاطر آن قوم را از قید رنج آزاد کرد

ملک را خرم چو باغ اندر مه خرداد کرد

167

پس به خطبه نام مامون را به عمد از یاد کرد

هم به شب جان داد و مامون آل او را شاد کرد

168

از خراسان آل طاهر کام ها برداشتند

کام ها برداشتند و نام ها بگذاشتند

169

چون محمد آنکه طاهر را بدی سیم پسر

شد قرین عیش وگشت ازکارکشور بی خبر

170

آل زید اندر ری وگرگان برآوردند سر

هم خراسان را ستد یعقوب لیث رویگر

171

پس به پور زید جست آن رویگرزاده ظفر

فارس را هم در زمان بستد به نیروی هنر

172

زان سپس برکشور بغداد دندان کرد تیز

لیک جیش معتمد از حیله دادندش گریز

173

چون شکسته شد از انره منزلی واپس نشست

هم در آن منزل ز رنج و درد شد نالان و پست

174

پس خلیفه کس فرستادش که جای صلح هست

رویگر بنهاد تیغ و پاره ئی نان پیش دست

175

گفت کاو برهد ز من گر جان من زین غم نرست

ورنه زین تیغ افکنم درکشور و ملکش شکست

176

ور شکست آید به من دیگر نجویم سروری

این من و این نان خشک و آن دکان مسگری

177

گرچه خود بدرود گیتی گفت با خواری خوار

لیک نامش زنده ماند اندر بسیط روزگار

178

خود سزد، زینان اگر جویند شاهان اعتبار

مکرمت آرند پیش و عزم سازند آشکار

179

کار پاس ملک را بخشند با مردان کار

تا به کار آیند اینان روز جنگ و کارزار

180

چون به لشکر وقت آسایش ملک نیکی نکرد

روز پیکار از سر سلطان بر آرد خصم ، گرد

181

ازپس او عمرولیث آمد برون زی سیستان

رفت شیر سیستان در جند شاپور از میان

182

بر خراسان و عراق و پارس تا مازندران

وآمدش منشور شاهی از خلیفه تازیان

183

بودش اندر نظم لشکر سیرت نوشیروان

بود شاهی بر دل و لشکرکش و بسیاردان

184

وز سر نخوت از اسمعیل سامانی ، شکست

خو رد و، اندر محبس بغداد از جان شست دست

185

وان امیران خراسان و بزرگان عراق

ملک را دریافتند از فر عدل و اتفاق

186

مملکت را آل سامان باز جستند از وفاق

وز دهش محمود غازی یافت از شاهان سباق

187

نیز خود ویران و بی بنیان شد از کبر و نفاق

دولت مسعود و آن آراسته کاخ و رواق

188

و آل سلجوق از وفاق و عدل چتر افراختند

چون نفاق اندر میان آمد کلاه انداختند

189

چون سر سامانیان از ماوراء النهر خاست

هم خراسان و ری وگرگان مر او را گشت راست

190

گفت یک تن ای ملک سنگ خراج ری جداست

هم فزون است از دگر معیارها وین کی رواست

191

پادشاه دادگر معیار وی را بازخواست

با دگر معیارها سنجید و افزونیش کاست

192

گفت زین پیش آنچه بگرفتیم افزون از رواج

زین سپس آن مایه اندکتر پذیریم از خراج

193

خود چنین بودند آن شاهان با تاج و کلاه

ملک را آری ملک باید چنین دارد نگاه

194

گنج بخشودند و افزودند بر خیل و سپاه

ملک بگرفتند و بربستند بر بیگانه راه

195

تا به هنگام محمد، خسرو خوارزم شاه

گشت این ملک قدیم از غفلت سلطان تباه

196

ملک ایران درکف چنگیزیان آمد همی

وندرین کشور بسی زینان زیان آمد همی

197

ملک را چنگیز خود از طالع میمون گرفت

کز ره یاسا گرفت و از ره قانون گرفت

198

در پی اجرای یاسا پیشی از گردون گرفت

خون آن را ریخت کو یاسای دیگرگون گرفت

199

بود حجام طبیعت ، زان بیامد خون گرفت

سیل خون کشتگانش بیشی از جیحون گرفت

200

بنده یاسای او گشتند شاهان زمن

وز در تبریز ملک آراست تا حد پکن

201

شد چرا خوارزمشاه از وی گریزان، ای دریغ

با چنان لشکر که بودش زیر فرمان ، ای دریغ

202

ماند بی سردار از این معنی خراسان ، ای دریغ

زان قبل جان های شیرین گشت قربان ، ای دریغ

203

ای دریغ آن ملک همچون باغ رضوان ، ای دریغ

کانچنان شد درکف کفار ویران ، ای دریغ

204

سال ششصد خو یشتن را از اجانب پاس داشت

لیک در شش ماه ، ششصدساله جاه ازکف گذاشت

205

شد سپس اوکتای قاآن مملکت را پیشبر

بود سلطانی کریم و پادشاهی دادگر

206

صیت عدل و جود او شد در همه کیتی سمر

در جهانداری و شاهی داشت آیین دگر

207

کرد آباد آنچه ویران کرد پیش از او پدر

زان پدر نشگفت اگر آید چنین فرخ پسر

208

زانکه خودسیم و زر از سنگ است لعل و در زخاک

قدرت یزدان پاک است این ، زهی یزدان پاک

209

تا گهی کاین ملک در چنگ هلاکوخان فتاد

از مغولان رخنه ها در کشور ایران فتاد

210

نیز از او مستعصم اندر پنجه خذلان فتاد

ملک اسمعیلیان در عهدش از بنیان فتاد

211

جای بومان بود تا در پنجه غازان فتاد

زین ملک آسایشی درکشور ویران فتاد

212

در دل چنگیزیان زان پس پدید آمد نفاق

تا ز کفشان شد برون شیراز و کرمان و عراق

213

سرور احرار ایرانند، آل سربدار

کز فشار ظلم آشفتند اندر سبزوار

214

شهر نیشابور بگرفتند و بس شهر و دیار

وز دهاقین لشکری کردند بیرون از شمار

215

بعد طغاتیمور چنگیزی به گرگان شهریار

و آخرین خرس مغول او بود در این مرغزار

216

سربداران بر سرش در خاک گرگان ریختند

همچو شیر شرزه خونش را به خاک آمیختند

متن شعر کپی شد.