سایر · ملک الشعرای بهار
صف زندان نمره یک
1
دیده ام من ز بام آنجا را
آن سیه چال عمرفرسا را
2
تنگ و تاریک و سهمناک و قعیر
در و دیوارها سیاه چو قیر
3
کلبه ها بی دریچه و روزن
تنگ و تاریک چون دل دشمن
4
روز و شب هم در آن سیاه مغاک
آب پاشند تا شود نمناک
5
هست دهلیزی اندرین جا نیز
کلبه ها هست در بن دهلیز
6
چون شود در به روی کس بسته
ریه زان بستگی شود خسته
7
که هوا نیز اندر آن حبس است
نفس آنجا به حبس چون نفس است
8
نیست بین مبال و محبس ، در
در مبالند حبسیان یکسر
9
گر ترا حشر ساس و کیک هواست
شو بدانجا که شهرشان آنجاست