سایر · ملک الشعرای بهار
حکایت دیوانه ای که سنگ به چاه اندخت
1
کرد دیوانه ای به چاه نگاه
عکس خود را بدید در ته چاه
2
سنگی افتاده بد به راه اندر
هشت آن سنگ را به چاه اندر
3
مردم شهر رنج ها بردند
تا که آن سنگ را برآوردند
4
توپی آن سنگ اوفتاده به چاه
عاقلان در تو می کنند نگاه
5
وقت بسیارکرد باید صرف
تا برونت کشید از آن چه ژرف
6
پدرت فتنه بود و مادر شر
نیک مانی به مادر و به پدر
7
هرکه زی مردمان وجیه بود
زی تو پتیاره و کریه بود
8
وان که نزد تو آبرو دارد
دست پیش کسان برو دارد
9
وه چه خوش گفت اوستاد طریق
زاد سرو حدیقه تحقیق
10
« کآدمی چون بداشت دست ازصیت
هرچه خواهی بکن که فاصنع شیت »