سایر · ملک الشعرای بهار
حکایت در بخل و امساک
1
چون به شاهی نشست پور زبیر
بود جمع اندرو هزاران خیر
2
پس مرگ یزید نامه سیاه
گشت صافی جهان به عبدالله
3
منقرض گشته دولت علوی
متزلزل حکومت اموی
4
بود در زیر حکم و فرمانش
از در مصر تا خراسانش
5
لیک با آن همه جلالت وفر
بود مردی بخیل و تنگ نظر
6
گشت روزی مکدر از اصحاب
بر سر انجمن نمود عتاب
7
کفت خوردید جمله تمر مرا
لیک عاصی شدید امر مرا
8
چون بدیدند بخل و امساکش
بکشیدند سر ز فتراکش
9
شد تنش تیر طعنه را آماج
گشت مقتول لشکر حجاج
10
شه که خرماش را شمار بود
لاجرم نزد خلق خوار بود
11
شاه را رادی و سخا باید
تا که محبوب شیخ و شاب آید