سایر · ملک الشعرای بهار
حکایت پیشوای سمرقند
1
در سمرقند پیشوایی بود
خلق را حجت خدایی بود
2
وندرآن شهر بود سرهنگی
شحنه ای ، ظالمی ، قوی چنگی
3
به ستم خلق پیشه ور افشرد
پیشه ور شکوه پیشوا را برد
4
گفت شیخا برس به احوالم
زبن ستم کاره واستان مالم
5
پیشوا بس نبود با سرهنگ
گفت با دادخواه از دل تنگ
6
صبرکن تا خدا کند کاری
مر مرا دردسر مده باری
7
گفت با اشک تفته و دم سرد
چون تویی سر، کجا بریم این درد
8
سر نه تنها به تاج درخرداست
گاهگاهی هم از در درد است
9
هرکرا بر سران سری باید
در سرش درد سروری باید
10
مهتری سر بسر خطر باشد
غم و تیمار و دردسر باشد
11
شیخ گنجی هزینه کرد بزرگ
تا مر آن گله را رهاند زگرک