سایر · فریدون مشیری
سرگذشت گل غم
1
تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
2
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
3
هر چه بر من زمانه می افزود
گل غم را از آن نصیبی بود
4
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
5
چون بهار جوانی ام پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
6
یا دلم را چو روزگار شکست
گفتم او را چو من شکستی هست
7
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
8
گل غم، مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است
9
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
10
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت