سایر · فریدون مشیری
خار و روزگار
1
چو خاری به دل داری از روزگار،
2
چو نتوانی از دل برون کرد خار،
3
چو درمان و دارو نیاید به دست،
4
زر و زور بازو نیرزد به هیچ،
5
چو تدبیر و نیرو،
6
نیاید به کار،
7
در آن تنگنایی که اندوه و رنج
8
دلت را فراگیرد از هر کنار...
9
به گل فکر کن!
10
به پهنای یک آسمان گل
11
به دریای تا بیکران گل _
12
رها کن تن خسته ات را
13
در آن باغ تا بی نهایت بهار
14
شنا کن!
15
سبکبال
16
پروانه وار_
17
مگر ساعتی دور از آن کارزار
18
بیاسایی از گردش روزگار