غزل · سایه
خاکستر
1
چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت
نامهربان من که به ناز از برم گذشت
2
چون ابر نوبهار بگریم درین چمن
از حسرت گلی که ز چشم ترم گذشت
3
منظور من که منظره افروز عالمی ست
چون برق خنده ای زد و از منظرم گذشت
4
آخر به عزم پرسش پروانه شمع بزم
آمد ولی چو باد به خاکسترم گذشت
5
دریای لطف بودی و من مانده با سراب
دل آنگهت شناخت که آب از سرم گذشت
6
منت کش خیال توام کز سر کرم
همخوابه ی شبم شد و بر بسترم گذشت
7
جان پرورست لطف تو ای اشک ژاله، لیک
دیر آمدی و کار گل پرپرم گذشت
8
خوناب درد گشت و ز چشمم فرو چکید
هر آرزو که از دل خوش باورم گذشت
9
صد چشمه اشک غم شد و صد باغ لاله داغ
هر دم که خاطرات تو از خاطرم گذشت
10
خوش سایه روشنی است تماشای یار را
این دود آه و شعله که بر دفترم گذشت