غزل · سایه
آخر دل است این
1
دل چون توان بریدن ازو مشکل است این
آهن که نیست جان من آخر دل است این
2
من می شناسم این دل مجنون خویش را
پندش مگوی که بی حاصل است این
3
جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم
پندش دهد هنوز، عجب عاقل است این
4
گفتم طبیب این دل بیمار آمده ست
ای وای بر من و دل من، قاتل است این
5
کنت چرا نهیم که بر خاک پای یار
جانی نثار کردم و ناقابل است این
6
اشک مرا بدید و بخندید مدعی
عیبش مکن که از دل ما غافل است این
7
پندم دهد که سایه درین غم صبور باش
در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این