غزل · سایه
یار گم شده
1
گر چشم دل بر آن مه آیینه رو کنی
سیر جهان در آینه ی روی او کنی
2
خاک سیه مباش که کس برنگیردت
آیینه شو که خدمت آن ماهرو کنی
3
جان تو جلوه گاه آن گهی شود
کایینه اش به اشک صفا شست و شو کنی
4
خواب و خیال من همه با یاد روی توست
تا کی به من چو دولت بیدار رو کنی
5
درمان درد عشق صبوری بود ولی
با من چرا حکایت سنگ و سبو کنی
6
خون می چکد ز ناله ی بلبل درین چمن
فریاد از تو گل، که به هر خار خو کنی
7
دل بسته ام به باد، به بوی شبی که زلف
بگشایی و مشام مرا مشکبو کنی
8
اینجاست یار گم شده گرد جهان مگرد
خود را به جوی سایه اگر جست و جو کنی