غزل · سایه
زبان نگاه
1
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
2
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
3
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
4
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
5
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
6
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
7
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
8
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست