غزل · سایه
در کوچه سار شب
1
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
2
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
3
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
4
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
5
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
6
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
7
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند