غزل · سایه
لب خاموش
1
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
2
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
3
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
4
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
5
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
6
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
7
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
8
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی