غزل · سایه
لذت دریا
1
دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست
گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست
2
چنان ز لذت دریا پر است کشتی ما
که بیم ورطه و اندیشه ی کنارش نیست
3
کسی به سان صدف واکند دهان نیاز
که نازنین گوهری چون تو در کنارش نیست
4
خیال دوست گل افشان اشک من دیده ست
هزار شکر که این دیده شرمسارش نیست
5
نه من ز حلقه ی دیوانگان عشقم و بس
کدام سلسله دیدی که بی قرارش نیست
6
سوار من که ازل تا ابد گذرگه اوست
سری نماند که بر خاک رهگذارش نیست
7
ز تشنه کامی خود آب می خورد دل من
کویر سوخته جان منت بهارش نیست
8
عروس طبع من ای سایه هر چه دل ببرد
هنوز دلیری شعر شهریارش نیست