غزل · سایه
بیت الغزل
1
این عشق، چه عشق است؟ ندانیم که چون است
عقل است و جنون است و نه عقل و نه جنون است
2
فرزانه چه دریابد و دیوانه چه داند؟
از مستی این باده که هروز فزون است
3
ماهی ست نهان بر سر این بحر پریشان
کاین موج سر آسیمه بلند است و نگون است
4
حالی و خیالی ست که بر عقل نهد بند
این طرفه چه آهوست کزو شیر زبون است؟
5
آن تیغ کجا بود که ناگه رگجان زد؟
پنهان نتوان داشت که اینجا همه خون است
6
با مطلع ابروی تو هوش از سر من رفت
پیداست که بیت الغزل چشم تو چون است
7
با زلف تو کارم به کجا می کشد آخر؟
حالی که ز دستم سر این رشته برون است
8
سایه! سخن از نازکی و خوش بدنی نیست
او خود همه جان است که در جامه درون است
9
برخیز به شیدایی و در زلف وی آویز
آن بخت که می خواستی از وقت، کنون است
10
با خلعت خاکی طلبی طلعت خورشید
رخساره بر افروز که او آینه گون است