غزل · سایه
زاد راه
1
نیام زند لبت جان بوسه خواه من است
نگاه کن به نیازی که در نگاه من است
2
ز دیده پرتو عشق ار برون زند چه کنم
دلی چو آینه دارم همین گناه من است
3
بماند آن که به امید راه توشه رود
منم که ذوق جمال تو زاد راه من است
4
ز سوز سینه ی صاحبدلان مگردان روی
که روشنایی آیینه ات ز آه من است
5
مرا به مجلس کورام که کرد آینه دار؟
شکست کار من از عقل روسیاه من است
6
ز نیش مار چه نالم چو دست بردم پیش
خلاف طینت او نیست، اشتباه من است
7
گرفت دست دل خون فشان و خندان گفت
خراب غارت عشق است و دادخواه من است
8
به زیر سایه ی زلف تو آمده ست دلم
به غم بگوی که این خسته در پناه من است
9
ز حسن پرس که در روی تو به سایه چه گفت
جلال شعر تو هم جلوه ای ز جاه من است