غزل · سایه
راهی و آهی
1
پیش ساز تو من از سخر سخن دم نزنم
که بیانی چو زبان تو ندارد سخنم
2
ره مگردان و نگه دار همین پرده ی راست
تا من از راز سپهرت گرهی باز کنم
3
صبر کن ای دل غم دیده که چون پیر حزین
عاقبت مژده ی نصرت رسد از پیرهنم
4
چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم
5
همه مرغان هم آواز پراکنده شدند
آه ازین باد بلاخیز که زد در چمنم
6
شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت
کی بود باز که شوری به جهان درفکنم
7
نی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد؟
من ز بی هم نفسی ناله به دل می شکنم
8
بی تو دیگر غزل سایه ندارد لطفی
باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم