غزل · سایه
گنج گم شده
1
هوای روی تو دارم نمی گذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
2
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که می سپارندم
3
مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش
به وعده های وصال تو زنده دارندم
4
غم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست
هزار شکر که بی غم نمی گذارندم
5
سری به سینه فرو برده ام مگر روزی
چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم
6
چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه
غم شکسته دلانم که می گسارندم
7
من آن ستاره ی شب زنده دار امیدم
که عاشقان تو تا روز می شمارندم
8
چه جای خواب که هر شب محصلان فراق
خیال روی تو بر دیده می گمارندم
9
هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم
چه نقش های که ازین دست می نگارندم
10
کدام مست، می از خون سایه خواهد کرد
که همچو خوشه ی انگور می فشارندم