غزل · سایه
مهرگیا
1
ای ماه شبی مونس خلوتگه ما باش
در آینه ی اهل نظر چهره نما باش
2
کار دل ما بین که گره در گره افتاد
گیسو بگشا و بنشین، کارگشا باش
3
جامی ز لب خویش به مستان غمت بخش
گو کام دل سوخته ای چند روا باش
4
ای روح مسیحا نفسی در نی ما دم
در سینه یاین خالی خاموش نوا باش
5
چشمم چو قدح بر لب نوشت نگران است
ای ساقی سرمست شبی نیز مرا باش
6
مستیم و ندانیم شب از چند گذشته ست
پرکن قدحی دیگر و بی چون و چرا باش
7
ای دل ز سر زلف بتان کار بیاموز
با این همه زنجیر به رقص آی و رها باش
8
چون خال که بر کنج لب یار خوش افتاد
ای نکته تو هم در دهن دوست بجا باش
9
آیینه ی ما زنگ کدورت نپذیرد
ای غم به رخ سایه سرشکی ز صفا باش
10
تا زنده دلان داروی دل از تو بجویند
ای شعر دل انگیز همان مهرگیا باش