غزل · سایه
سماع سرد
1
درین سرای بی کسی اگر سری در آمدی
هزار کاروان دل ز هر دری در آمدی
2
ز بس که بال زد دلم به سینه در هوای تو
اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی
3
سماع سرد بی غمان خمار ما نمی برد
به سان شعله کاشکی قلندری در آمدی
4
خوشا هوای آن حریف و آه آتشین او
که هر نفس ز سینه اش سمندری در آمدی
5
یکی نبود ازین میان که تیر بر هدف زند
دریغ اگر کمان کشی دلاوری در آمدی
6
اگر به قصد خون من نبود دست غم چرا
از آستین عشق او چون خنجری در آمدی
7
فروخلید در دلم غمی که نیست مرهمش
اگر نه خار او بدی به نشتری در آمدی
8
شب سیاه آینه ز عکس آرزو تهی ست
چه بودی از پری رخی ز چادری در آمدی
9
سرشک سایه یاوه شد درین کویر سوخته
اگر زمانه خواستی چه گوهری در آمدی