غزل · سایه
غزل تن
1
تن تو مطلع تابان روشنایی هاست
اگر روان تو زیباست از تن زیباست
2
شگفت حادثه ای نادر ست معجزه طبع
که در سراچه ی ترکیب چون تویی آراست
3
نه تاب تن که برون می زند ز پیراهن
که از زلال تنت جان روشنت پیداست
4
که این چراغ در آیینه ی تو روشن کرد؟
که آسمان و زمین غرق نور آن سیماست
5
ز باغ روی تو صد سرخ گل چرا ندمد
که آب و رنگ بهارت روانه در رگ هاست
6
مگر ز جان غزل آفریده اند تنت
که طبع تازه پرستم چنین بر او شیداست
7
نه چشم و دل که فرومانده در گریبانت
که روح شیفته ی آن دو مصرع شیواست
8
نگاه من ز میانت فرو نمی آید
هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست
9
حریف وسعت عشق تو سینه ی سایه ست
چو آفتاب که آیینه دار او دریاست