غزل · سایه
چشمه ی خارا
1
ای عشق مشو در خط خلق ندانندت
تو حرف معمایی خواندن نتوانندت
2
بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند
خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت
3
درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جست
تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت
4
از بزم سیه دستان هرگز قدحی مستان
زهر است اگر آبی در کام چکانندت
5
در گردنت از هر سو پیچیده غمی گیسو
تا در شب سرگردان هر سو بکشانندت
6
تو آب گوارایی جوشیده ز خارایی
ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت
7
یک عمر غمت خوردم تا در برت آوردم
گر جان بدهند ای غم از من نستانندت
8
گر دست بیفشانند بر سایه، نمی دانند
جان تو که ارزانی گر جان بفشانندت
9
چون مشک پراکنده عالم ز تو آکنده
گر نافه نهان داری از بوی بدانندت