غزل · سایه
هم آشیان
1
هنوز عشق تو امید بخش جان من است
خوشا غمی که ازو شادی جهان من است
2
چه شکر گویمت ای هستی یگانه ی عشق
که سوز سینه یخورشید در زبان من است
3
اگر چه فرصت عمرم ز دست رفت بیا
که همچنان به رهت چشم خون فشان من است
4
نمی رود ز سرم این خیال خون آلود
که داس حادثه در قصد ارغوان من است
5
بیا بیا که درین ظلمت دروغ و ریا
فروغ روی تو آرایش روان من است
6
حکایت غم دیرین به عشق گفتم، گفت
هنوز این همه آغاز داستان من است
7
بدین نشان که تویی ای دل نشسته به خون
بمان که تیر امان تو در کمان من است
8
اگر ز ورطه بترسی چه طرف خواهی بست
ز طرفه ها که درین بحر بی کران من است
9
زمان به دست پریشانی اش نخواهد داد
دلی که در گرو حسن جاودان من است
10
به شادی غزل سایه نوش و بخشش عشق
که مرغ خوش سخن غم هم آشیان من است